شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش که در محشر
نگویند که چرا پرونده ات امضا ندارد.

شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش که در محشر
نگویند که چرا پرونده ات امضا ندارد.

قطعه گمشده از پر پرواز کم است یازده بار شمردیم و یکی باز کم است
این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما دردِ دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص ، دریا کردنش بامن
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مَکَن بازآ
درِ این خانه دق الباب کن واکردنش با من
به من گو حاجت خود را،اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی ،مهیا کردنش با من
چو خوردی روزی امروز،ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه را بنویس،امضاء کردنش با من
آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود.
محمد غرق درانديشه بود
كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:
بخوان!
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد،
آدمي را از لخته خوني آفريد،
بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است،
همون كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

عيد مبعث مبارك باد
می دانم! به خودت سوگند می دانم که فرسنگها از فطرتم دور افتاده ام
فرشته ها دیگر مرا نمیشناسند .
پیراهنم دیگر شبیه ملکوت نیست .
کفشهایم راه را گم کرده اند.
اما جمعه ها صبح زود بیدار می شوم موهایم را شانه میزنم....
و کنار پنجره ایی که هرگز تعطیل نیست می ایستم.
تا شاید عبور با شکوهت را ببینم.
تو می آیی روشن تر از هزار خورشید و هیچ شب تیره ایی را یارای ایستادن در برابر تو نیست
تو می آیی و گلها شاداب تر از همیشه شکوفا می شوند و دریاها به رنگ عشق در می آیند
تو می آیی و کودکان نام تو را زمزمه می کنند و روی زیبای تو را به رخ ماه می کشند
تو می آیی و بار غم را از دوش خستگان عشق بر می داری
ناله را
ناله را ...............
ناله را..........
ناله را هرچند مي خواهم چو در دل پنهان كنم ........
سينه مي گويد كه من تنگ امدم فرياد
فرياد
فرياد كن .........
آغوش پدر
عمه بیا شاه شهیدان رسید
مژده که سالار یتیمان رسید
گو به یتیمان که پدر آمده
بهر ملاقات بسر آمده
جان پدر روی مرا کن نگاه
بین که چسان گشته ز سیلی سیاه
رحم بر این جمع پریشان نکرد
واهمه از آه یتیمان نکرد
من به فدای سر زیبای تو
کنج خرابه نبود جای تو.
ولی آهسته آهسته
یتیمی درد بی درمان یتیمی
یتیمی خواری دوران یتیمی
الهی طفل و بی بابا نباشد
اگر باشد در این دنیا نباشد
اگر دست پدر بودی بدستم
کجا من در خرابه می نشستم
بیا غساله در ویران
بشوی این پیکر بی جان
ولی آهسته آهسته
سه سا له نوگل پژمان
بود طفل شه عطشان
که شد راحت از این دوران
بشویش کنج این ویران
ولی آهسته آهسته
در این جا بلبلی خسته
پرش از جور بشکسته
روانش از بدن جسته
بشوی این مرغ پر بسته
ولی آهسته آهسته
اشکی بر سه ساله
مرغ دلم خرابه شام آرزو کند
تا با سه ساله دختری گفتگو کند
آن دختری که قبله ارباب حاجت است
حاجت رواست هر که بدین قبله رو کند
تاریکی خرابه به چشمان اشکبار
با راس باب شکوه ز جور عدو کند
خونین چو دید راس پدر را رقیه خواست
با اشک خویش خون ز رخش شستشو کند
خوابید در خرابه که تا کاخ ظلم را
با ناله یتیمی خود زیر و رو کند
برخیز که حجت خدا می آید
رحمت ز حریم کبریا می آید
از گلشن عسکری گذر کن
زیرا بوی نرگس از فضا می آید
وعده ترمیم قلب یاس زار
جمعه یعنی ما در چشم انتظار
در هوای دیدن روی نگار
جمعه یعنی یک سما دلواپسی
می شود مولا به داد ما برسی؟

مگر نمی شنوی که از ماذنه ی هستی صدای تکبیر برخاسته است؟
از زمین و آسمان ندای"الله اکبر"به گوش می رسد و خاکیان و افلاکیان یکسره سرود بندگی می خوانند.
اشهد ان لا اله الا الله
بنگر که چگونه کاروان هستی همه رو به سوی او آورده و ندای "حی علی الصلاه"
از هر کرانه ی عالم به گوش می رسدچرا که وقت دیدار نزدیک است
این همه تب و تاب و بی قرار چرا؟
از لحظه میلاد گرفتار تو بودم
شبها به بر فاطمه بیدار تو بودم
با هر نگهم طالب دیدار تو بودم

خواستم بگویم :
فاطمه (س) دختر خدیجه (س)بزرگ است .
دیدم که فاطمه(س) نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه(س) دختر محمد (ص) است .
دیدم که فاطمه(س) نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه(س) همسر علی (ع) است .
دیدم که فاطمه(س) نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه(س) مادر حسنین (ع) است .
دیدم که فاطمه(س) نیست .
خواستم بگویم که : فاطمه(س) مادر زینب (س) است .
باز دیدم که فاطمه(س) نیست .
نه اینها همه هست و این همه فاطمه(س) نیست .
فاطمه ، فاطمه است